الفيض الكاشاني

350

راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )

برانگيخته و محشور نمىشوند . اين پندارها همه فاسد و دور از حقّ است و آنچه طرق معتبر به آن گواهى داده و آيات و اخبار بدان گوياست آن است كه مرگ تغيير حالى است و بس ، و روح پس از جدايى از تن باقى است بدين گونه كه يا متنعّم است و يا معذّب . معناى جدايى روح از بدن عبارت از انقطاع تصرّف او در تن به سبب خروج تن از فرمان اوست چه اعضاى بدن ابزار روح‌اند كه آنها را به كار وا مىدارد به طورى كه با دست مىگيرد و با گوش مىشنود و با چشم مىبيند و با دل حقيقت اشيا را درك مىكند ، و مراد از دل در اين جا روح است چه روح به نفس خود بدون آلات و ادوات اشيا را شناسايى مىكند ، و به نفس خود به انواع حزن و اندوه متألّم و به اقسام خوشحالى و سرور متنعّم مىشود و اينها هيچ كدام به اعضا ارتباط ندارد . بنابراين همهء آنچه به تنهايى از اوصاف روح است پس از مفارقت تن با روح باقى مىماند و آنچه به وسيلهء اعضا براى او حاصل مىشود با مرگ تن به حال تعطيل در مىآيد ، تا آنگاه كه روح به تن باز گردد ؛ و دور نيست كه در قبر روح به تن عود كند و يا برگشت آن تا روزى كه تن برانگيخته شود به تأخير افتد ، و خدا به آنچه در مورد هر يك از بندگان خود حكم كرده داناتر است . تعطيل تن به سبب مرگ شبيه تعطيل عضو انسان زمينگير است كه در نتيجهء تباهى مزاج و يا دشوارى واقع در اعصاب كه مانع نفوذ روح در آن عضو مىشود براى او اتّفاق مىافتد ، در چنين حالتى روح با علم و ادراك باقى مىماند و برخى از اعضا را به كار مىگيرد ليكن بعضى ديگر از فرمان روح سر باز مىزنند . و مرگ عبارت از سرپيچى همهء اعضا از فرمان روح است ، چه همه اعضا آلات و ابزار روح‌اند و اوست كه آنها را به كار وا مىدارد . مقصودم از روح نيروى مدركهء انسان است كه علوم را درك ، و دردها و غمها و لذّت و شاديها را احساس مىكند ، و هرگاه تصرّف او در اعضا عاطل شود علوم و ادراكات او زايل نمىگردد ، و شاديها و غمهاى او باطل نمىشود ، و خاصيّت پذيرش آلام و لذّات از وجود او زدوده نمىگردد . در حقيقت انسان همين نيروى ادراك كننده علوم و آلام و لذّت است و اين نمىميرد و نيست نمىشود ؛ و معناى مرگ انقطاع تصرّف روح در بدن و از كار افتادن تن است به طورى كه نمىتواند آلتى براى روح باشد ، همچنان كه معناى زمينگير بودن اين است كه دست از اين كه آلتى باشد كه آن را به كار برند ناتوان مىشود . بنابراين مرگ زمينگيرى مطلق در همهء اعضاست و حقيقت انسان نفس و روح اوست كه آن باقى و پايدار است . آرى به دو سبب حال او دگرگون شده است :